سلام به دوستای خوبم !!
دلم برای همه ی شما تنگ شده بود و نتونستم بیشتر از این محیط دور باشم .
جایی که خیلی ها حرف آدم و می فهمن و شاید با آدم هم درد و هم فکرن .
در هر صورت دیگه از این به بعد ، تو این نوشته ها نمی خوام از غم حرف بزنم ، از رفتن بگم ، از تنهایی ، از بدی ، از ریا و از خیلی چیزای دیگه ...
میخوام از خوبی ، شادی ، امید و ..... بگم و برای همه ی دوستای خوبم آرزوی بهترینها رو دارم .
آری ، آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیاندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
دانی از زندگی چه میخواهم ؟
من تو باشم ، تو ، پای تا سر تو
زندگی گر هزار باره بود
بار دیگر تو ، بار دیگر تو
آنچه در من نهفته دریاییست
کی توان گفتنم باشد
با تو این سهمگین طوفانی
کاش یارای گفتنم باشد
بس که لبریزم از تو ، میخواهم
چون غباری ز خود فرو ریزم
زیر پای تو سر نهم آرام
به سبک سایه تو آویزم
آری ، آغاز دوست داشتن است ...
+ نوشته شده در یکشنبه نهم بهمن 1384ساعت 23:6  توسط ابر بارانی
|
سلام به همه ی دوستای خوبم !!
مثل اینکه قسمت نیست من این مطلبی که تو ذهنم هست رو بنویسم دیشب نوشتم و بعدش همش پاک شد . حالا امروز هم .........
شاید این آخرین مطلبی باشه که تو وبلاگم مینویسم . البته برای یه مدت . چون اصلا دوست ندارم این محیط رو با دوستای خوبش ترک کنم .
در هر صورت میخوام یه کمی ........
دیشب شب یلدا بود . قشنگترین شب سال از نظر من . همیشه از بچگی عاشق این شب بودم . همه دور هم جمع میشدیم خونه ی مادر جونم . همه شاد بودیم و سر حال .
آجیل شب یلدا . هندونه ای که همیشه آقاجون بهترین رو تهیه می کرد . از همه مهم تر فال حافظ که برای هممون بهترین قسمت اون شب بود . حافظ هر سال بهترین ها رو بهم میگه مثل امسال . اما امسال من و سیما تنها تفال زدیم دیگه فال حافظ هم برای خیلی ها بی تفاوت شده
روی خوش تو هر که ز باد صبا شنید از یار آشنا سخن آشنا شنید
اون موقع ها هیچکس چهرش خسته نبود . هیچکس دلش نگرفته بود . هیچکس نگران چند روز آیندش نبود . هیچکس خسته نبود همه یه گلوله انرژی بودن . همه از ته دلشون میخندیدن .
اما حالا چی؟
همه از هم دور . خنده ها الکی . زور زورکی . شادیا موقت . همه خسته . همه نگران . همه پر از دغدغه . تو چشم هر کسی نگاه کنی داره باهات حرف میزنه . اما کاری نمیتونی براش بکنی . داره بهت میگه تو این دنیای پر از آدم تو این دنیای پر از هیاهو تا کی باید ساخت ؟ تا کی باید خسته شد ؟ تا کی باید از صبح تا شب بدویی؟ تاکی باید دروغ و ریا و بدی رو ببینی و هیچی نگی؟ تا کی ماسک خنده روی لبات بزنی ؟
تا کی؟؟؟ منم نمیدونم
راستی امروز تولد مامانی جون منه !!!!!!!
تولدش مبارک
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم دی 1384ساعت 13:48  توسط ابر بارانی
|
شب سردی است و من افسرده .
راه دوری است و پایی خسته .
تیرگی هست و چراغی مرده
می کنم تنها از جاده عبور :
دور ماندند ز من آدمها .
سایه ای از سر دیوار گذشت
غمی افزود مرا بر غم ها
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز کند پنهانی .
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر سحر نزدیک است .
هر دم این بانگ برآرم از دل :
وای این شب چقدر تاریک است !
خنده ای کو که به دل انگیزم ؟
قطره ای کو که به دریا ریزم ؟
صخره ای کو که بدان آویزم ؟
مثل این است که شب نمناک است .
دیگران را هم غم هست به دل
غم من لیک غمی نمناک است .
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت 0:56  توسط ابر بارانی
|

به تو می اندیشم
ای سراپا همه خوبی
تک و تنها به تو میاندیشم .
همه وقت
همه جا
من به هر حال که باشم به تو می اندیشم .
تو بدان این را تنها تو بدان !
تو بیا
تو بمان با من تنها تو بمان !
جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب
من فدای تو به جای همه گلها تو بخند .
اینک این من که به پای تو درافتادم باز
ریسمانی کن از آن موی دراز
تو بگیر
تو ببند
تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو !
قصه ابر هوا را تو بخوان !
تو بمان با من تنها تو بمان
در دل ساغر هستی تو بجوش
من همین یک نفس از جرعه جانم باقی ست
آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش !
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 1:20  توسط ابر بارانی
|
دیروزها کسی را دوست می داشتی
این روزها دلتنگی ... تنهایی...تنها....
تمام عمر ما به همین سادگی گذشت
اما میخوام بگم اگه تو زندگیت تعریف زیبایی از دوست داشتن و عشق داشته باشی هیچ وقت تنها و دلتنگ نمیشی . چون همه ما انسانها آزاد آفریده شدیم و باید به تمام کسایی که دوست داریم این آزادی عمل رو بدیم تا خود اونها انتخاب کننده باشن و یاد بگیریم که خودمون رو به کسی تحمیل نکنیم .
میدونی یه پرنده توی قفس شاید همیشه برای تو باشه و تو با داشتنش احساس دلتنگی نکنی ولی وقتی در قفس رو برای چند لحظه باز کنی میبینی که پرنده احساس رهایی میکنه و از قفس میاد بیرون شاید بره و دیگه برنگرده .
ولی اون قشنگ که تو در قفست رو باز بزاری وباز پرنده برای تو باشه اون موقع هست که عشق و دوست داشتن معنا پیدا میکنه .
میدونی من میگم اگه کسی و دوست داری بزار آزاد باشه و بره و به اون حق انتخاب بده اگه اون دوستت داشته باشه برمیگرده ......
نظرت چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
+ نوشته شده در سه شنبه یکم آذر 1384ساعت 0:4  توسط ابر بارانی
|
بی تو بزم گل و مهتاب چه خواهد بودن ؟
عیش گلگشت و می ناب چه خواهد بودن ؟
وه که وصل تو شبی گرچه خیال است و محال
گر میسر شودم خواب چه خواهد بودن ؟
ای چمان در چمن آزاد چه دانی به قفس
حالت مرغک بی تاب چه خواهد بودن ؟
من که دیدم گل روی تو دگر در نظرم
جلوه شاهد مهتاب چه خواهد بودن؟
عمر چون گوهر نایاب بود باتو ولی
بی تو جز مونس ناباب چه خواهد بودن؟
تا توئی با من و این ساحل آسوده و عشق
گو جهان را ببرد آب چه خواهد بودن ؟
خیز تا دست در آغوش سحرگاه کنیم
تابش کرمک شبتاب چه خواهد بودن؟
تو که در ساحل امنی و امان کی دانی
حال افتاده به غرقاب چه خواهد بودن ؟
تا با سخنی گرم کند گفت امید:
بی تو بزم گل و مهتاب چه خواهد بودن ؟
م.امید
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آبان 1384ساعت 1:31  توسط ابر بارانی
|

باتو ایمنم ، و باتو سرشارم ازهرچه زیباییست
پناهم باش
تا سنگینی غربت از شانه هایم فروریزد
و
ملال تنهایی از چشمهایم.......
باورم کن که شعر در من طغیان یگانگی ست
و حماسه دوست داشتن
من دیگر گونه دوست میدارم
و دیگر گونه یگانه ام
مرا تنها میتوان بامن سنجید
و تو را تنها با تو
.................
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم آبان 1384ساعت 0:42  توسط ابر بارانی
|
با توام
ای لنگر تسکین !
ای تکانهای دل !
ای آرامش ساحل !
با توام
ای نور !
ای منشور !
ای تمام طیفهای آفتابی !
ای کبود ارغوانی!
ای بنفشابی !
با توام ای شور ، ای دلشوره شیرین !
با توام
ای شادی غمگین !
با توام
ای غم !
غم مبهم !
ای نمی دانم !
هر چه هستی باش !
اما کاش ....
نه ، جز اینم آرزویی نیست :
هرچه هستی باش !
اما باش !
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم آبان 1384ساعت 0:34  توسط ابر بارانی
|

با یاد تو امشب
گیسوی مهتاب
آرامشی به وسعت نوازش به قلبم می فشاند
و من
یاد تو را تا آفتاب فردا
با سایه خواهم برد
تا بدانند
عشق
زمان نمی شناسد ........
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم مهر 1384ساعت 23:16  توسط ابر بارانی
|

ای مهربان تر از برگ در بوسه های باران
بیداری ستاره در چشم جویباران
آینه تگاهت پیوند صبح و ساحل
لبخند گاهگاهت صبح ستاره باران
باز آ که در هوایت خاموشی جنونم
فریادها برانگیخت از سنگ کوهساران
ای جویبار جاری زین سایه برگ مگریز
کاینگونه فرصت از کف دادند بیشماران
گفتی به روزگاری مهری نشسته گفتم
بیرون نمیتوان کرد حتی به روزگاران
بیگانگی ز حد رفت ای آشنا مپرهیز
زین عاشق پشیمان سرخیل شرمساران
پیش از من و تو بسیار بودند و نقش بستند
دیوار زندگی را زینگونه یادگاران
وین نغمه محبت بعد از من و تو ماند
تا در زمانه باقیست آواز باد و باران
شفیعی کدکنی
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1384ساعت 1:32  توسط ابر بارانی
|
آنکه میگوید دوستت دارم
خنیاگر غمگینی است که
آوازش را از دست داده است
ای کاش عشق را زبان سخن بود
هزار کاکلی شاد در چشمان توست
هزار قناری خاموش در گلوی من
عشق
را ای کاش زبان سخن بود
آنکه می گوید دوستت دارم
دل اندوهگین شبی است که مهتابش را میجوید
هزار آفتاب خندان در توست
هزار ستاره گریان در تمنای من
عشق
را ای کاش زبان سخن بود
احمد شاملو
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم شهریور 1384ساعت 1:17  توسط ابر بارانی
|
از لبانم بشنو :
(( زندگی رویا نیست.
زندگی زیبایی ست.
می توان ،
بر درختی تهی از بار ، زدن پیوندی
می توان در دل این مزرعه خشک و تهی بذری ریخت
می توان ،
از میان فاصله ها را بر داشت
دل من با دل تو ،
هر دو بیزار از این فاصله هاست.))
میتوانی تو به لبخندی این فاصله را برداری!!!!!!!!
حمید مصدق
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم شهریور 1384ساعت 0:58  توسط ابر بارانی
|
یا شکیب


نمی دانم ، نمی خواهم بدانم پس از مرگم چه خواهد شد ؟!
نمی دانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت ؟!
ولیکن سخت مشتاقم که از خاک گلویم ، سوتکی سازد .
گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش
که او یکریز و پی در پی دم گرم خویش را در گلویم سخت بفشارد
و خواب آشفته آشفتگان را آشفته تر سازد !!!!
و بدین سان بشکند دایم سکوت مرگبارم را........................
دکتر علی شریعتی
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم شهریور 1384ساعت 1:57  توسط ابر بارانی
|
روز مبادا
وقتی تو نیستی
نه هست های ما
چونانکه بایدند
نه بایدها ..
.
مثل همیشه آخر حرفم
و
حرف آخرم را
با بغض می خورم
عمری است
لبخندهای لاغر خود را
در دل ذخیره می کنم :
باشد برای روز مبادا !!
اما....
در صفحه های تقویم
روزی به نام روز مبادا نیست
آن روز هرچه باشد
روزی شبیه ذیروز
روزی شبیه فردا
روزی درست مثل همین روزهای ماست
اما کسی چه می داند؟
شاید
امروز نیز روز مبادا !
باشد !
وقتی تو نیستی
نه هست های ما
چونانکه بایدند
نه بایدها...
هر روز بی تو
روز مباداست!
+ نوشته شده در یکشنبه ششم شهریور 1384ساعت 23:28  توسط ابر بارانی
|
امشب دلم خیلی گرفته .
نمیدونم چرا ؟
ولی هر چی که هست هوای دلم ابری ابریه و ابراش بارونین .
بعضی وقتا آدم تو گلوش یه بغض گنده هست که هرکار میکنه اون جور که میخواد نمی ترکه .
ولی ........
من امیدم به اون غایب همیشه حاضرم هست که همیشه یه جوری که خودم نفهمیدم کمکم کرده و همیشه ازش ممنونم .

غایب همیشه حاضرم ........
همیشه . همه جا . همه وقت . در هر حال که باشم فراموشت نمی کنم و کمکهاتو یک به یک مرور میکنم تا یادم نره و ............
به امید دریایی شدن
+ نوشته شده در جمعه چهارم شهریور 1384ساعت 1:48  توسط ابر بارانی
|