بی تو بزم گل و مهتاب چه خواهد بودن ؟
عیش گلگشت و می ناب چه خواهد بودن ؟
وه که وصل تو شبی گرچه خیال است و محال
گر میسر شودم خواب چه خواهد بودن ؟
ای چمان در چمن آزاد چه دانی به قفس
حالت مرغک بی تاب چه خواهد بودن ؟
من که دیدم گل روی تو دگر در نظرم
جلوه شاهد مهتاب چه خواهد بودن؟
عمر چون گوهر نایاب بود باتو ولی
بی تو جز مونس ناباب چه خواهد بودن؟
تا توئی با من و این ساحل آسوده و عشق
گو جهان را ببرد آب چه خواهد بودن ؟
خیز تا دست در آغوش سحرگاه کنیم
تابش کرمک شبتاب چه خواهد بودن؟
تو که در ساحل امنی و امان کی دانی
حال افتاده به غرقاب چه خواهد بودن ؟
تا با سخنی گرم کند گفت امید:
بی تو بزم گل و مهتاب چه خواهد بودن ؟
م.امید
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آبان 1384ساعت 1:31  توسط ابر بارانی
|

باتو ایمنم ، و باتو سرشارم ازهرچه زیباییست
پناهم باش
تا سنگینی غربت از شانه هایم فروریزد
و
ملال تنهایی از چشمهایم.......
باورم کن که شعر در من طغیان یگانگی ست
و حماسه دوست داشتن
من دیگر گونه دوست میدارم
و دیگر گونه یگانه ام
مرا تنها میتوان بامن سنجید
و تو را تنها با تو
.................
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم آبان 1384ساعت 0:42  توسط ابر بارانی
|
با توام
ای لنگر تسکین !
ای تکانهای دل !
ای آرامش ساحل !
با توام
ای نور !
ای منشور !
ای تمام طیفهای آفتابی !
ای کبود ارغوانی!
ای بنفشابی !
با توام ای شور ، ای دلشوره شیرین !
با توام
ای شادی غمگین !
با توام
ای غم !
غم مبهم !
ای نمی دانم !
هر چه هستی باش !
اما کاش ....
نه ، جز اینم آرزویی نیست :
هرچه هستی باش !
اما باش !
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم آبان 1384ساعت 0:34  توسط ابر بارانی
|