تبليغاتX
از تو خواهم سخن گفتن...

از تو خواهم سخن گفتن...

بارانهایتان را بر این صفحه ببارید!

شب یلدا

 

سلام به همه ی دوستای خوبم !!


مثل اینکه قسمت نیست من این مطلبی که تو ذهنم هست رو بنویسم دیشب نوشتم و بعدش همش پاک شد . حالا امروز هم .........

شاید این آخرین مطلبی باشه که تو وبلاگم مینویسم . البته برای یه مدت . چون اصلا دوست ندارم این محیط رو با دوستای خوبش ترک کنم .

در هر صورت میخوام یه کمی ........

دیشب شب یلدا بود . قشنگترین شب سال از نظر من . همیشه از بچگی عاشق این شب بودم . همه دور هم جمع میشدیم خونه ی مادر جونم . همه شاد بودیم و سر حال .

آجیل شب یلدا . هندونه ای که همیشه آقاجون بهترین رو تهیه می کرد . از همه مهم تر فال حافظ که برای هممون بهترین قسمت اون شب بود . حافظ هر سال بهترین ها رو بهم میگه مثل امسال . اما امسال من و سیما تنها تفال زدیم دیگه فال حافظ هم برای خیلی ها بی تفاوت شده 

        روی خوش تو هر که ز باد صبا شنید                        از یار آشنا سخن آشنا شنید

 اون موقع ها هیچکس چهرش خسته نبود . هیچکس دلش نگرفته بود . هیچکس نگران چند روز آیندش نبود . هیچکس خسته نبود همه یه گلوله انرژی بودن . همه از ته دلشون میخندیدن .

اما حالا چی؟ 

همه از هم دور . خنده ها الکی . زور زورکی . شادیا موقت . همه خسته . همه نگران .  همه پر از دغدغه . تو چشم هر کسی نگاه کنی داره باهات حرف میزنه . اما کاری نمیتونی براش بکنی . داره بهت میگه تو این دنیای پر از آدم تو این دنیای پر از هیاهو تا کی باید ساخت ؟ تا کی باید خسته شد ؟ تا کی باید از صبح تا شب بدویی؟ تاکی باید دروغ و ریا و بدی رو ببینی و هیچی نگی؟ تا کی ماسک خنده روی لبات بزنی ؟

تا کی؟؟؟ منم نمیدونم  

راستی امروز تولد مامانی جون منه !!!!!!!

تولدش مبارک

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم دی 1384ساعت 13:48  توسط ابر بارانی  |