غمی نمناک
شب سردی است و من افسرده .
راه دوری است و پایی خسته .
تیرگی هست و چراغی مرده
می کنم تنها از جاده عبور :
دور ماندند ز من آدمها .
سایه ای از سر دیوار گذشت
غمی افزود مرا بر غم ها
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز کند پنهانی .
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر سحر نزدیک است .
هر دم این بانگ برآرم از دل :
وای این شب چقدر تاریک است !
خنده ای کو که به دل انگیزم ؟
قطره ای کو که به دریا ریزم ؟
صخره ای کو که بدان آویزم ؟
مثل این است که شب نمناک است .
دیگران را هم غم هست به دل
غم من لیک غمی نمناک است .
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت 0:56  توسط ابر بارانی
|
