تبليغاتX
از تو خواهم سخن گفتن... - غمی نمناک

از تو خواهم سخن گفتن...

بارانهایتان را بر این صفحه ببارید!

غمی نمناک

 

شب سردی است و من افسرده .

راه دوری است و پایی خسته .

تیرگی هست و چراغی مرده

می کنم تنها از جاده عبور :

دور ماندند ز من آدمها .

سایه ای از سر دیوار گذشت

غمی افزود مرا بر غم ها

فکر تاریکی و این ویرانی

بی خبر آمد تا با دل من

قصه ها ساز کند پنهانی .

نیست رنگی که بگوید با من

اندکی صبر سحر نزدیک است .

هر دم این بانگ برآرم از دل :

وای این شب چقدر تاریک است !

خنده ای کو که به دل انگیزم ؟

قطره ای کو که به دریا ریزم ؟

صخره ای کو که بدان آویزم ؟

 

مثل این است که شب نمناک است .

دیگران را هم غم هست به دل

غم من لیک غمی نمناک است .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت 0:56  توسط ابر بارانی  |